غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

485

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گشته پاى صبر و شكيبائى بيفشرد و امراء عظام با سپاه بهرام انتقام او را تعاقب نموده بعد از وصول بدامن آنكوه غازيان رستم شكوه حسام كين از نيام كشيده مانند پلنك خشمناك بر فراز آن كمر دويدند و صارم با فوجى از اشقيا كه با او همدم بودند بقدم مقابله و مقاتله پيش‌آمده محاربهء در غايت صعوبت دست داد و ناوك بلا از شست قضا گشاد يافته از هرطرف جمعى كثير بر خاك هلاك افتاد كوه از خون كشتگان بسان كان بدخشان قطرات اشك لعل گون بر جبين آورد و چرخ اثير از گرد معركهء داروگير تيره گشته نور آفتاب را در حجاب توارى پنهان كرد برق سنان عالم‌سوز شعلهء فنا در خرمن استقامت انداخت و نوك پيكان آتش‌افروز حروف امن و سلامت از اوراق روزگار محو ساخت نظم دو درياى خونين برآمد به جوش * بدريد مغز سران زان خروش سرنيزه در سينه كاوش گرفت * ز چشم زره خون تراوش گرفت ز نوك سنان لخت‌لخت جگر * فروزان چو از خار گلهاى تر آخر الامر شمايم فتح و ظفر مشام امراء غضنفر اثر را معطر گردانيده صارم كرد روى ادبار بوادى فرار آورد غازيان عظام پسر و برادر بعضى از سرداران لشگرش را بكمند اسر مقيد ساخته فوجى كثير از متابعانش را بقتل رسانيدند و تمامى ايل و الوسش را غارتيده سالما غانما عنان مراجعت بصوب اردوى اعلى معطوف گردانيدند و در خوى بپايهء سرير سلطنت مصير رسيده بيرام بيك و خليفة الخلفا بعد از تقبيل زمين عبوديت كيفيت آن محاربت و شكست اعداء دولت را مشروح معروض داشتند و باصناف الطاف اعطاف شاهى اختصاص يافته رايت افتخار و مباهات برافراشتند و بموجب فرمان واجب الاذعان كه از مصدر قهر و غضب قيامت لهب صادر گشت غازيان عظام جماعتى را كه مأمور بودند باردو بازار برده هريك را بعقوبتى كه از آن بدتر نتواند بود قتل نمودند و پادشاه دوست‌نواز دشمن‌گداز آن زمستان در خوى قشلاق كرده مقرون بحصول آمال و آمانى از ساغر اقبال و كامرانى شراب عيش و و عشرت مىنوشيد و همواره مجلس همايون را بفروغ شراب گلگون طراوت ايام بهار داده در تمهيد بساط انصاف و معدلت ميكوشيد نسيم عنايت ربانى از مهب سعادت جاودانى منتسم و غنچه عاطفت يزدانى در چمن سلطنت و جهانبانى تبسم ( و الحمد للّه المنعم المكرم ) گفتار در بيان جشن فرمودن شاه گيتىفروز در روز نوروز و توجه نمودن جهة دفع شر علاء الدوله ذو القدر بمساعدت بخت فيروز نظم چون ابر بهار شد گهربار * برگشت ز در كنار گلزار بشگفت ز باد صبح لاله * آورد ببزم گل پياله افروخت ز تاب مى رخ گل * برخواست فغان ز جان بلبل شد شاخ شكوفه پرستاره * صد چشم گشاد در نظاره پادشاه آفاق از يورت قشلاق بيرون خراميد و در مرغزارى كه عذوبت آبش خاصيت چشمهء تسليم ظاهر ميگردانيد و لطافت هوايش چون نسيم خلد روحى تازه بقالب پژمرده ميرسانيد منزل گزيد و به ترتيب جشن نوروزى اشارت فرموده در آن روز